صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
بهار
آرشیو وبلاگ
تیر ۸۸
آبان ۸٧
مهر ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
لینک دوستان
خط سرمه ای
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
به نام خدا
بعد از ماه ها امروز دوبار با خاطرات روزانم برگشتم
من و هستی و رمینا این روزها خیلی الکی برا خودمون خوشیم در واقع ما بازمانده یه گروه 7نفری هستیم اون 4 نفرمون ازدواج کردن . یکیشون معلم شده که خیلی هم بهش میاد یکی شونم مامان شده که اصلا بهش نمیاد
در واقع داریم تلافی دوران دانشجویی مونو در می اریم اون موقع راست دماغمونو میگرفتیم میرفتیم دانشگاه و برمیگشتیم
ازکار خدا خونه های ما سه تا هم خیلی به هم نزدیکه!!حالا هر یه روز در میون که میریم کلاس زبان بعدش کلی را ه دماغمون کج میشه تا برسیم خونه مخصوصا اگه هستی جوووون ماشین بابا شو بیاره که بیشتر روزها هم میاره !! همه فیلم های روی پرده رو هم میریم تندی میبینیم یه وقت خدای نکرده از دنیای هنر غافل نمونیم
{چه قدر بد که نمیشه همه ا تفاق های خنده دار رو تعریف کرد چون فقط کسایی که اون لحظه بودن براشون جالبه اخه امروز خیلی خندیدیم از بس که سوتی دادیم}
امروز هم کلی راه رفتیم کلی ماشین سواری کردیم کلی هم بستنی قیفی خوریدم
{البته از سیاست هم غافل نبودیم و ناراحتی هامونو کردیم ولی دوست ندارم اینجا سیاسی باشه}
اصل مطلبو نگفتم دیشب هم جشن یکی از اون 4 تا بود لی لی لی لی لی
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۸ - بهاربه نام خدا
خواستگاری به روش متریک!!!
_سلام
_سلام بفرمایید
_منزل اقای ......؟
_بله بفرمایید
_مادرتون تشریف دارن؟
_!!!!!!!!! مادر فوت شدن. شما؟
_برای امر خیر مزاحم شدم با خودتون صحبت کنم؟
_اگر بعدا تماس بگیرید با پدر....
_حالا شما یه کم از محسناتتون بگید؟
_!!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟خیاطی،گلدوزی،منجوق دوزی،مکرومه بافی ،قلاب بافی و....... رو بلد نیستم(صدای ذهنیم بود)
_چند سالتونه؟
_23
_درس میخونید؟
_تموم شده
_قدتون چقدره؟
_بله؟!!!!!!!!!!!!!!(خودت قدت چقدره)
1متر و 50 سانتی متر (راستشو نگفتن بیشتر از اینکه عصبانی باشم داشتم از خنده میمردم )
نتیجه: قد شما یکی از محسنات شماست ان را جدی بگیرید
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧ - بهاربه نام خدا
ضعیفه یا شاهزاده مسئله این است!
من یه برادری دارم که 4 سال از خودم کوچکتره بعضی وقت ها به شوخی وگاهی اوقات هم جدی من رو ضعیفه خطاب میکنه یا اینکه وقتی مهمون میادمیگه برو اندرونی
اول اولاش به این حرفاش حساس بودم . بعدا برام بی تفاوت شد حالا برام جالب شده
از او ن جایی که طبق یه قانون نا نوشته (و شاید هم نوشته شده )همیشه و هر جا و از هر موقعیت میشه بهترین استفاده را برد من هم ضعیفه بودن را با جان و دل پذیرفتم و به عوض ان تمام کارهای مشکل و حتی نا مشکل را به برادرم واگذار کردم
باز هم اون اول ها تا من میگفتم که من ضعیفه هستم و نمی تونم فلان کار را انجام بدم برادرم برای اینکه بیشتر ضعیفه بودنم رو به روم بیاره سریعا اون کار رو انجام میداد ولی یه روز که دید داره خیلی به ضررش میشه به نوع ضعیفگی من اعتراض کرد!!!من هم توجیه ادبیاتیش کردم که : ضعیفه =ضعیف+ه و ه=مخفف هست یعنی ضعیف هست و توانایی انجام کار را ندارد
ولی اون هنوز قبول نداشت و میگفت این ضعیفه ای که تو میگی =شاهزاده
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧ - بهاربه نام خدا
اندر احوالات فارغ التحصیلی
به یمن مقارنت ماه رمضان و شروع سال تحصیلی و فرهیختگی مان و همچنین کثیرالعباد بودنمان (عوالم
خواب) چیزی از باز شدن ومدارس و دانشگاه ها نفهمیدیم .وقتی هم فهمیدیم هیچ حس غریبی هم بهمان دست نداد هیچ هم دلمان برای دانشگاه تنگ نشد
، شاید به این دلیل که پدر دوست دارند که ما هی فرهیخته تر شویم و ما را به زور وادار به خواندن برای کنکور ارشد کرده اند هر جا هم که فامیل ازمان میپرسند کار پیدا کرده ای یا نه پدر محترم وسط هر بحث داغ اعم از سیاسی یا غیر سیاسی که باشند به جای ما جواب طرف را میدهند که :خیر ایشان قصد ادامه ی تحصیل دارند !
می بینید اخرالزمان که میگویند همین امروز است وگرنه قبل تر ها پدر ها دخترانشان را سیکل نگرفته می خواستند بفرستند خانه ی بخت دختر ها هم قصد ادامه ی تحصیل داشتند . حالا خانه ی بخت ما شده ادامه ی تحصیل (که پدر اینقدر اصرار میورزند) و هدف متعالی ادامه ی تحصیل ما هم شده است سر کار رفتن
البته از نظر پدر ارشد خواندن هیچ منافاتی با سر کار رفتن ،ازدواج کردن ؛بچه دار شدن ،تافل گرفتن و استاد خطاطی شدن ندارد!!! و من اگر دختر تنبلی نباشم میتوانم تا سال دیگه همه ی این کار ها را انجام داده باشم !!!!
سال دیگه بهتون میگم چهقدر تنبل نبودم
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧ - بهار
به نام خدا
می ری و اصلا حواست نیست که دارم جنگل نزدیک خونمون رو بهت نشون میدم . دارم میگم دوسش دارم ها ولی از سکوتش میترسم و این یعنی که می خوام دستم رو بگیری......یه کم اغراق میکنم میگم راهی که دارم نشونت میدم قشنگترین راه جنگل هست و این یعنی بیای که با هم بریم ......یه کم شیطنت میکنم و میگم این یه جنگل جادویی هست و اگه بخوای توش گم نشیم باید قشنگ ترین جمله ی د نیا رو هر چند وقت یک بار با هم داد بزنیم و این یعنی که می خوام دوسِت دارم رو از زبونت بشنوم .....
ولی تو......نه اصلا حواست نیست ........
اگه یه روز اومدی دیدی نیستم بیا ﺠﻧﮕﻠ........ هر چند...... تو که اسم رمز رو نمیدونی!!
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٧ - بهاربه نام خدا
با جهان شادمانه وداع میکنم با من عزادارانه وداع مکن از کتاب یک عاشقانه ی ارام نوشته ی نادر ابراهیمی (قسمتی که برای دختر گیله مرد خواستگار می اید) صورت ارام تو را همیشه در خواب می بینم مثل خط نستعلیق زیباست. اشک. اضطراب . نکند بد از اب در اید! نکند قدر تو را نداند ! نکند یک روز ارتفاع صدایش از حقارت روحش خبر بدهد ! گمان مبر که وقتی پنهان کارانه دست او را در دست می گیری من اگاه نیستم بر اینکه چگونه برقی از انگشتان تو می جهد و حرکت میکند و به سراسر تن تا قلب میرود و روح را می لرزاند .... اما عشق حرف بیشتری دارد . به من نگو که شانه به شانه ،زیر درختان اقاقیا ،با او رفتن و با او حرفی برای زدن نداشتن _چرا که کلمات رسا نیستند_و در امتداد سکوتی شیرین سکوتی سرشار از ارزوی یافتن بهترین کلام از این سایه به ان سایه کوچیدن چه لذ تی دارد من خوب میدانم. اما عشق حرف بیشتری دارد چنین مپندار که من هرگز صدای رعد غریبی را که از برخورد برق اسای دو نگاه جوان، دو نگاه مغلوب، دو نگاه رنگین معطر ، پدید می اید نشنیده ام . به خدا قسم که من ، هنوز هم این صدا را به خوبی وقتی که 20 ساله بودم میشنوم..... اما عشق حرف بیشتری دارد. هرگز به خویشتن و به دیگران، مگو که انها ،با موهای خاکستری و سفیدشان، با چین هایی که بر پیشانی انداخته اند و با سخنانی که در باب مسائل معمولی و روز مره ی زندگی میگویند چیزی از اشفتگی درون من ، طعم لبخند هایم و حرارتی که مرا میسوزاند نمی دانند . ما تمام این راه را ، اهسته اهسته، صبورانه و شیفته ، درد منرانه و خم به ابرو نیاورده ، رفته ایم و به هر چیز که در دو سوی این مسیر ، بر اسمان بالا ی سرمان ؛ و پیش رویمان قرار داشت ه نگاه کرده ایم اما عشق حرف بیشتری د ارد.
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٧ - بهار
به نام خدا
السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين
وعلي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
.
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٢۸ دی ،۱۳۸٦ - بهار
به نام خدا
دلم براي خدا تنگ است.......
چقدر سخت است خواستنت براي مني كه تازه بال هاي پروازم در امده . براي پرنده ي كوچكي كه تنها شوق پريدنش تويي كه در اوج نشسته ايي .
چقدر خواستنت سخت است براي مني كه در ابتداي راه چنين زخمي و گوفته شدم از بس اوج نگرفته زمين خوردم !
اما من عاشقم هنوز چون عاشق زاده شدم .
عاشقم و نمي دانم چطور عاشقي كنم ........ من اوازه خوان نغمه اي هستم كه تو مي سرايي
ببخش اگر حنجره ام هنوز بالغ نشده روي صحنه رفته ام .
من عا شق زاده شدم و كمي عجول ..... جز اين راهي براي دوست داشتنت نميدانم
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦ - بهار
به نام خدا
چه باراني مي بارد.....
باران را دوست دارم ٬خيلي زياد
باران مني كه عاشق نيستم را هم عاشق ميكند
باران را دوست دارم ولي به خورشيد معتادم !!طاقت حتي يك روز دوريش رو ندارم
البته براي من كه زاده ي كويرم چيز عجيبي نيست .باران قشنگه ولي از جنس من نيست
انگار از اول هم سرشت من از گِلِ نبوده . از خاك خشك بوده( حالا اينكه چه جوري سرهم بنديم كردند بماند!!)
يه جورايي بارون براي من نماد عشق زود گذره ولي خورشيد......
و يا ...
شايد براي من كه همزاد كويرم
در دست هاي بينهايت مهربانش مرهمي نيست
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦ - بهاربه نام خدا
.........
سنتور دلم بي مضراب چشم هاي تو كنج اتاق خاك گرفته تار عنكبوت بسته است!!
(مي بيني چقدر گذشته است؟!)
.
.
.
بنواز مرا با نوايي جديد
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦ - بهار
نگفتمت مرو انجا که اشنات منم
در این سراب فنا چشمه ی حیات منم
و گر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من ایی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سرا پرده ی رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که گم کنی که سر چشمه ی صفات منم
مولانا
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - بهاربه نام او که ميدهد و ميگيرد
امروز یازدهمین سالگرد غروب قشنگترین ستاره ی زندگیمه
.
.
.
وقتی که رفت هنوز یه دختر بچه بودم و بزرگترین دغدغم این بود که توی بازی با هم بازی هام اول باشم
وقتی رفت هنوز خوب ند یده بودمش
هنوز خیلی چیز ها رو بهش نگفته بودم
نگفته بودم که چشم هاش همه ی دنیای منه
نگفته بودم که صداش تنها نغمه ی زندگیه
نگفته بودم که برای من همه چیزه
نگفته بودم
......
.......
.......
اخه هنوز خیلی بچه بودم
اخه هنوز نمیدونستم مامان ها ممکنه یه جا هایی رو بدون بچه هاشون برن
اخه فکر کردم فقط من میتو نم قهر کنم و بذارم برم بعد اون بیاد دنبالم نازم رو بکشه !
نمی دونستم نوبت ناز کشیدن من هم میشه
نمیدونستم یه جا هایی ناز کشیدن اثر نداره
منیدونستم یه روز همه ی قانون زندگیم بهم میریزه
که یه روز همه ی زندگیم بهم میریزه
وقتی گفتند رفته هنوز معنی" رفتن" رو نمی دونستم
تا کلی وقت منتظر بودم که برگرده
ولی خوب........ اون رفته بود و من هنوز نمیفهمیدم که یعنی چی که یه نفر بره!!!!!!!
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦ - بهاربه نام خدا
نه کسی او مده و نه کسی رفته.نه خنده هست و نه غم. کسل کنند س نه؟!
خوب دیگه زندگیه یه وقتا یی هم اینجوری میشه
اما من منتظرم .منتظر یه طوفان . من میگم گاهی وقتا یه طوفان خیلی چیز ها رو میتونه درست کنه. بعضی وقتا زندگی زیادی منظم میشه لازمه یه گرد و خاکی راه بیفته تا ادم با تمیز کردنش سرگرم بشه
خب باشه ... طوفان نیاد ....گرد و خاک هم نشه...مثل اینکه بعضیا خوششون نیومد!!! اجازه هست یه وقتایی بارون بیاد؟؟بارون رو که دیگه همه دوست دارن. عاشق ها زیرش قدم میزنن........ تنها ها اروم میشن......شاعرها شعرشون میاد......
ولی نه!! بارون کار من رو راه نمیندازه من میگم باید یه سَد بشکنه بزنه و خیلی چیز ها رو به هم بریزه
من میگم یه چیز هایی هست که نباید باشه اما بقیه میگن یه چیزهایی نیست که باید باشه
اصلا صبر کنید........
ببخشید اقای زمان شما میتونید مشکل ما رو حل کنید؟؟
_ای بابا .. چه گیری دادید به من . هر گیرو گرفتاری براتون پیش میاد فقط بلد ین بگین زمان حلش میکنه..نه اقا جون از الان به بعد من هیچی رو حل نمیکنم
.
.
.
خوب عزیزان من تصمیمم رو گرفتم شما هر کاری دوست دارید بکنید ولی من دارم میرم انگشته پتروس رو از تو سوراخ در بیارم ....{هم اون سرما نمی خوره هم کار من راه میفته}
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ - بهاربه نام حضرت حق
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جو یمت چنان که لب تشنه اب را
محو تو ام چنان که ستا ره ها به چشم صبح
یا شب سپیده دمان افتاب را
بی تابم انچنان که درختان برای یاد
یا کودکان خفته به گهوار تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا انچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می افرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
به نام خدا
امروز دوباره از اون روز های بدش بود پشت میز کار همیشگی ش که رو به روی پنجره بود نشسته بود از لای کر کره اشعه های افتاب روی ورق هاش افتاده بودند. یه بعد از ظهر اروم بود. کرکره تا اخر پایین کشیده نشده بود و از زیر اون میتونست گندم زار رو که تا جایی که چشم هاش میدید ادامه داشت ببینه .اهنگ قشنگی رو زیر لب زمزمه میکرد . اهنگ مورد علا قش بود . با این حال امروز از اون روز های بدش بود چون اصلا نمیتونست تمرکز بگیره
_ایینه ی لعنتی جاش اصلا مناسب نیست باید اون رواز اون جا بردارم
توی گوش هاش تقریبا زخم شده بود.وقتی عصبی میشه گوش هاش خارش شدیدی میگیرن .عصبی چون نمیدونه چرا اون نمیاد توقع داشت تا حالا دیگه سر و کله ش پیدا شده باشه ولی اون هنوز نیامده بود
دیگه نمی دونست باید چه کار کنه همه ی تلاشش رو کرده بود یا لااقل این طور فکر میکرد می خواست که اون در کنارش باشه . شاید قبلا کمی شک داشت ولی حالا دیگه مطمئن شده بود که با تمام وجودش اونو میخواد
با این که میدونست تقطه ی مقابل خودشه و این که شاید حتی یک نقطه ی مشترک نداشته باشند ولی امروز اونو می خواست..
حس میکرد که اومده لااقل تا نزدیکی های مزرعه اومده شایدم الان پشت خونه باشه.ولی اون نمیخواست که مجبورش کنه باید خودش میاومد
داشت توی ذهنش با اون حرف میزد میدونست که اون حرفاشو میشنوه یا لااقل حس حرفاش به اون منتقل میشه چون خودش هم داشت اونو حس میکرد
_چرا باز هم تردید داری ؟ من که گفتم همه ی فکرهامو کردم. گفتم که میتونم از خودم بگذرم گفتم که می تونم مثل تو باشم
_ولی من اینو نمی خوام نمیخوام تو رو به چیزی که نیستی تبدیل کنم
بهش دروغ گفته بود میدونست نمیتونه به کسی غیر از چیزی که هست تبدیل بشه ولی این اخرین چیزی بود که به ذهنش رسیده بود و بدون تامل پرتابش کرده بود بیرون..........
به هر حال اون روز با تمام ارومی اش یه بعد از ظهر لعنتی بود که حالا دیگه چیزی ازش نمونده بود
اتاقش تاریک شده بود و دیگه مطمئن بود که امروز نمی اد .دیگه باید بخوابه توی خواب بازم بهش فکر میکنه!!!
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦ - بهار
به نام حق
دنیا را برای کودکانم ان گونه روایت نخواهم کرد که کتابهای تاریخ کرده اند چرا که تاریخ را دروغگاه بزرگ بشر میدانم تا گمراهی را در بین گوسفندان مسیح رواج دهند!!
اصلا برای انها از گذشته هیچ نخواهم گفت.چهطور از چیزی برایشان بگویم که خود ندیده ام و در گفته های عالمان علمش تضاد بسیار است .
اگر بخواهم با انها از زندگی سخن بگویم خواهم گفت : عزیزکم در مسافر خانه ایی که به لطف صاحبش برای تو جز سرود شادی نمی نوازند هستند کسانی که بی نوا مانده اند ونه نغمه ایی است که قلبشان را به شور اورد ونه چراغی که فروغی در چشمشان ریزد چرا که صاحبخانه نی زیاد داشت و نی زن کم و از قضای روزگار نوای خوش نی زنش نصیب توشد پس به شکرانه ی نغمه های شادی که تا کنون برایت نواخته اند نی ایی بردار و به خانه ی همسا یه برو . برایشان بنواز اما بگذار خود چراغ خانه ی خود را روشن کنند .
و به وقت امدنت نی ایی در خا نه شان بگذار تا اگر توانستند انها نیز به خا نه ی همسا یه روند
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - بهاربه نام خدا
سالگرد تولد ادم مثل لحظه ی سال تحویل می مونه در یک لحظه زمان به اندازه ی یک سال میگذره
حس خوبیه انگار که در مرکز جهان ایستاده ایی و همه ی دنیا هدیه ی تولد توست از طرف خدا !!!!!!
خدای عزیزم!
منو ببخش به خاطر همه ی اون چیز هایی که می خواستی یشم اما نشدم
ببخش اگه باید تا حالا ۲۲ساله میشدم اما یه جایی در کودکیم موندم.تقصیر خودت هم بود!!شوخی
خوبی نبود .خیلی بیشتر از اون چه فکر کردی ترسیدم.
اون گلی رو که از خونمون چیدی خیلی دوست داشتم . امانتی رو زود پس گرفتی!!
با این همه من هنوز عاشقم .........
خدای عزیزم منو به خاطر خطا های بزرگم ببخش و بر کوچک ها خرده مگیر و کمکم کن در جاده ای که
مستقیم به سوی توست قرار بگیرم
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهاربه نام خدا
تقدیم به همه ی عزیزانی که خودم را در غمشان شریک میدانم
نمیدونم چرا ولی چند وقته مدام به یاد زلزله ی بم هستم و صحنه هایی که در زهنم تکرار
میشوند . چقدر دلم می خواست در لحظه های سخت فاجعه اونجا بودم شاید ده ذره.......
ولی جز این نوشته کاری از دستم بر نیومد
...............................................................................................................................
اینجا در شهر من باران می بارد پیش از این باران پر اندیشه ام خیس میکرد ان را به روی زمین
مینشاند و به دیدن خود وادار میکرد من از بارش ان به شوق می امدم و برای بیشتر امدنش دعا
میکردم در کنارش قدم میزدم و حضورش را در اغوش میکشیدم .
حتی در پاییز صدای باران انگار نغمه ایی از بهار است. گویی وجود جا مانده ی بهار است که اواز
زندگی را حتی در بی جانی درختان زمستان هم زمزمه میکند و امید زندگی را در روح ان ها
زنده نگه میدارد . ولی امشب بارشش را دوست ندارم . در همهمه ی صدای قطراتی که به
پنجره میخورد ناله ی کودکی را میشنوم که مادرش را صدا میزند. صدای گریه ی مردی را
میشنوم که زن و فرزندان خود را به نام میخواند.صدای شیون زنی که.......
بارش امشب با هر وقت دیگر فرق دارد به شوق نمی بارد تا به شوق ایم .
بی هیچ اغراق امشب اسمان گریه میکند. چشم های سرخش را نمی بینی؟!!
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهارجمعه های انتظار
به نام خدا
گاهی احسا س میکنم بدون اون هیچم وگاهی دیگر به گاه اولم می خندم ولی واقعیت
همان است که اول گفتم من بی او هیچم حتی برای نوشتن باید ذره ای از او در من
جاری باشد یا قطره ای به اما نت گذارده باشد تا بتوانم قلم به دست گیرم
پگاه امدنت طلوع چندمین روز انتظار است .....
بگو
بگو
تا به شادباش ان صحرای باغ شده از امدنت را
اذین بندم
به نام خدا
بهار
بهاربود روزهایی که خانه هنوزهیچ جای خالی نداشت وعطرمریم ما هفت محله ان سو تر را هم معطرکرده بود…. بهاربود به رسم چشم های تو که اگرچه سبز نبودند اما زندگی رابا طلوع بهاره ی ان اغازکردم..دوخورشید قهوه یی که درهیچ اسمان دیگری جزقلب عاشق من طلوع نکرده بودند و من هر روز مسخ شده ای بودم به دنبال ان دو جادو
که جاودانه می پنداشتمشان و هر شب تا طلوع فردا رویای من تکرار نا مکرر تصویر ان دو بود ...
بهاربود درفصلی اززندگیم که با بودن تومعطرشده بود حتی اگردرختان کوچه مان شرمندهٔ حضور بی رونقشان زردوخشک بودند.
بهار بود.... دراردیبهشتِ... بهشتِ... خنده هایت!!
...
تابستان
تابستان بود اغوش پر محبتت ... وقتی تمام ارامش من راخدا درنگاه توگذارده بود وقتی مٲمن دست های یخ کرده ام دست های گرم تو بود مرداد داغ بود ان هنگام که تونامم رامیخواندی
شهریورعشق بودوقتی....توبودی..... پاییز
پاییز....پاییز.... پاییز....
پاییز شد وقتی خنده هایت کم رنگ شد نگاهت بی فروغ تر دست هایت سرد سرد..... پاییز شد وقتی شانه ی من تکیه گاه گام های لرزان تو شد... اسمان همیشه ابی ام سیاه شد ...طوفان شد ... صاعقه زد.. وقتی خنده های تو از نگاه پر اضطراب من وام گرفت... و این گونه روزگار قاموس زندگیم را بر هم زد......
زمستان
متوجه نشدم زمستان امد یا نه....
تو در پاییز رفتی و دیگر سبز ... زرد ... نارنجی و سفید چه فرق میکند................ من کور شدم تا هر انچه جز تو را نبینم .... شاید هرگز زمستان نشد زیرا که تو در پاییز رفته بودی.
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - بهار
